مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

93

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس او را قمر الزمان نام نهادند و ملك بر او شادان گشت . هفت شبانه‌روز شهر را زينت بستند و طبل شادى بزدند و كودك را از پستان‌غنج و دلال ، شير دادند و در كنار عزّ و جلالش پروردند . تا اينكه پنج ساله شد . و ملك را بسى دوست ميداشت و بجدائيش شكيبا نبود . شبان روز همىخواست كه با او بسر برد . همين‌طور چند سالى بگذشت . روزى ملك از فرط محبت و فزونى مهركه با پسر داشت ، بوزير شكايت كرده ، گفت : اى وزير ، من از حادثات روزگار بقمر الزمان ترسانم و همىخواهم كه در زندگى خود از براى او زن بگيرم و اساس عيش فروچينم . وزير گفت : اى ملك ، تزويج از سنن سنيهء محمديست . اگر در زندگى خود ، او را كدخدا كنى ، بسى بجا و سزاوار است . پس ملك شهرمان ، قمر الزمان را بخواست . ملك‌زاده حاضر شد و از غايت شرم ، سر در پيش داشت . ملك گفت : اى فرزند ، بدان كه قصد من اينست كه در زندگى خود ، ترا كدخدا كنم و شادمان شوم . قمر الزمان گفت : اى پدر ، بدان كه مرا حاجت بزن گرفتن نيست و رغبت بطايفهء زنان ندارم . كه من كتابى در مكر زنان يافته و خوانده‌ام و روايات و نشانه‌هايى در كيد ايشان ديده‌ام . پس از آن گفت : اى پدر ، اگر من ساغر هلاك بنوشم ، زن نخواهم گرفت . چون ملك شهرمان اين سخن از قمر الزمان شنيد ، روز روشن بر او تيره گشت و از فرمان نابردن پسر ، ملول و محزون شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتادم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان از طاعت نكردن قمر الزمان بملالت اندر شد . ولى از محبتى كه به دو داشت ، در اين باب سخن ، دوباره نگفت و به دو خشم نياورد . بلكه رو به دو آورده ، ملاطفت و مهربانى كرد و او را گرامى بداشت و دلجوئيش كرد . و لكن قمر الزمان را همه‌روزه حسن و جمال افزون ميشد . ملك